محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

176

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

همه كشتگان حنظله را مىشويند . چون باز مدينه شدند ، هم آنگه مر زن حنظله را بپرسيدند كه او را چه سخن بود كه بيرون آمد از خانه ؟ گفت : او در جامهء خواب خفته بود و جنابت واجب بود او را . چون آواز هزيمتيان مسلمانان شنيد ، شمشير بر كشيد و بيرون دويد . پيغمبر او را غسيل الملائكة نام كرد . و پيغمبر عليه السلام ياران را بانگ كرد . عثمان بن عفّان را نديد . گفت : او را به ميان كشتگان بجوييد كه اگر او زنده بودى پيش ما آمدى . بجستند و نيافتند . پيغمبر عليه السّلام تافته شد از بهر او . و عثمان با دو تن از انصار گريخته بودند : يكى را نام عقبه و يكى را سعد از بنى نجّار . چون سپاه مسلمانان باز گشت ، ايشان نيز باز گشتند و از پس كوه احد اندر شدند . [ 193 a ] و راه مدينه گم كردند . چون پيغمبر به مدينه رسيده بود ، بعد از سه روز به مدينه آمدند . و پيغمبر عليه السّلام چون ايشان را بديد گفت : سخت پنهان شده بوديد اندر كوه . و بو سفيان چون از كوه فرود آمد ، از حرب دست باز داشته بودند ، و مشركان به لشكرگاه خويش باز شده . بو سفيان يكى نيزه به دست داشت و به ميان كشتگان اندر همى گشت تا بنگرد كه از مسلمانان كه كشته شده است . حمزه را ديد افتاده . او را بشناخت و بن نيزه در دهانش زد و گفت : بچش از آنچه كردى . حبشىاى بر او بگذشت ، مهتر حبشيان بود ، و بو سفيان را بديد كه چنان مىكرد . گفتا : اى مردمان ، بنگريد تا مهتر قريش چه مىكند با پسر عم خويش . بو سفيان آن نيزه او را بخشيد و گفت : خطا كردم ، تو اين معنى بر من پوشيده دار . و مشركان باز لشكرگاه شدند كه آن شب بباشند و روز ديگر حرب كنند . چون آفتاب به وقت نماز ديگر رسيد ، خداى عزّ و جّل فريشتگان را از آسمان بفرستاد تا بيم و سهم اندر دل مشركان افگندند . و فريشتگان هرگز حرب نكردند مگر به روز بدر . پس كافران به وقت آفتاب زرد لشكر را بر گرفتند و برفتند . مسلمانان را عجب آمد كه چرا لشكر بر داشتند . گفتند همانا كه به مدينه مىشوند تا غارت كنند . پيغمبر گفت : باللَّه كه اگر به مدينه شوند تا موى بر تن من مىجنبد با ايشان خواهم زدن . پس على را گفت : بر سر اين [ كوه ] بر شو و بنگر كه بر شتر مىنشينند يا نه . اگر بر شتر